صفحه ها
دسته
دوستان وبلاگي
منابع و ماخذ وبلاگ
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 331229
تعداد نوشته ها : 352
تعداد نظرات : 72
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

در سپیده‌دم یازدهم آبان ماه سال 1342 طیب حاج رضایی و برادرش اسماعیل را در میدان تیر عشرت‌آباد تهران تیرباران کردند. نام «طیب» با خاطرات و حوادث فراوانی قرین است. طیب را باید جزو آخرین افراد از سلسله عیاران و جوانمردان دانست که نسل‌شان در برهه‌ای ازتاریخ ایران رو به انقراض گذاشت.
خاطره‌ای که می‌خوانید برای گرامی‌داشت این نام (طیب) انتخاب شده است.
نمی‌دانم چه چیزی باعث شد که من هم جزو هواداران و یا به قول قدیمی‌ها جزء نوچه‌های طیب بُر بخورم. شاید به خاطر صفای قلبی او بود یا به خاطر این که مثل همه سردسته‌های آن زمان که برای خودشان برو و بیایی داشتند، مظلوم‌کُش نبود و با همه قدرت و قلندری‌ای که در محله‌های قدیمی تهران داشت می‌ترسید حق کسی را پایمال کند. قدیم‌ها اوضاع و احوال و اعتقادات مردم مثل حالا نبود. خدای نکرده اگر طیب می‌فهمید کسی بند ناموس مردم شده ، دمار از روزگارش در می‌آورد و طرف را از وسط سقف بازارچه آویزان می‌کرد. طیب ستون بازار بود. تو بازار صابون‌پزخانه و محله‌های باغ فردوس کسی نبود که طیب را نشناسد. شب عید که می‌شد «اکبر ابرام‌خان» و من و یکی دو تای دیگر از بچه‌ها را صدا می‌زد و می‌گفت: «شب عید است. ممکن است یکی دستش به دهانش نرسد. یکی - دوتا از بچه‌های محل را دیده‌ام که سر و وضع خوبی ندارند. ببریدشان پیش احمد خیاط. بگویید طیب خان گفته بهترین لباس را برای اینها بدوزد.»
می‌دیدی، شب عید، سی - چهل نفر از بچه‌های کوچک محل، همه کت و شلوار نو به تن دارند. طیب خان می‌گفت: «شاید به خاطر نداشتن لباس نو خجالت بکشند. من که دارم باید به اینها کمک کنم. »
لباس پوشیدن خود طیب خان هم دیدنی بود. آن زمان مد بود شلوارهای پاچه گشاد می‌پوشیدند و کفش ورنی و یک کلاه شاپو. تیپ جاهلهای قدیم این طور بود. اما از آن دیدنی‌تر لباس پوشیدن خود طیب و یارانش در ایام محرم بود که انگار در هاله‌ای از سیاهی بودند. خود طیب به بچه‌ها نصیحت می‌کرد حتماً لباس مشکی بپوشند و روزهای عزاداری با این لباس بیرون بیایند.
محرم، تمام فکر و ذکر طیب دسته عزاداری و روضه و زاری برای امام حسین بود. طیب در این ایام اجازه نمی‌داد بر و بچه‌ها به دنبال عیاشی و خوش‌گذرانی بروند. این را همه خوب می‌دانستند که به احترام امام حسین در این ایام نباید لب به مشروب بزنند. هر کس این کار را می‌کرد طیب برای همیشه او را می‌راند.
دیدنی بود وقتی طیب خان دسته عزای امام حسین را در کوچه و برزن راه می‌انداخت، جمعیت بیداد می‌کرد. خود طیب جلوی دسته حرکت می‌کرد و به سر و سینه می‌زد و جالب‌تر از همه ظهر عاشورا بود که طیب و بچه‌هایش به احترام امام حسین کلاههای شاپو را از سرشان برمی‌داشتند و مردم با دیدن این منظره متحول می‌شدند و اشک از دیدگان آنان سرازیر می‌شد. من فکر می‌کنم یکی از دلایلی که طیب را به سعادت ابدی رساند همین توسل و ارادتش به اهل بیت بود و در این مورد هیچ گاه قصور نمی‌کرد.
از خاطرات شیرینم درباره طیب خان قضیه باسکول «لطفی‌پور» است. نزدیک میدان بار شوش باسکولی بود که مال آقای محمد لطفی‌پور بود. آن زمان همین یک باسکول بود که ماشینهای پر از میوه و سبزی را که برای تحویل بار به میدان می‌آمدند وزن می‌کرد. یک وقفه کوچک در باسکول، یعنی تو صف خوابیدن ماشینهای پر از بار میوه که همه اهل میدان را تحت‌الشعاع قرار می داد.
آقای لطفی‌پور از حاج مسعود خواسته بود که یک شوفر آشنا به او معرفی کند. مسعودخان هم کسی را که تازه از شهرستان برای کار به تهران آمده بود و رانندگی هم بلد بود به لطفی‌پور معرفی کرد. راننده، ماشین را از لطفی‌پور تحویل می‌گیرد وتو راه گرمسار و میدان بار شوش شروع به کار می‌کند. یکی - دو روز نگذشته بود که راننده با همان ماشین تصادف می‌کند. لطفی‌پور به حاج مسعود براق می‌شود که این راننده ناشی را چرا معرفی کردی و محکم می‌خواباند زیر گوش حاج مسعود. حاج مسعود هم آدم نحیفی بود و نمی‌توانست به او عارض شود. خلاصه خبر به گوش طیب می‌رسد و سراغ مسعودخان می‌آید. تو میدان بار شوش مسعود را می‌بیند و با او صحبت می‌کند. حاج مسعود می‌زند زیر گریه و ماجرا را برای او شرح می‌دهد. طیب خان به او می‌گوید کارَت نباشد. سوار ماشین می‌شود و می‌رود. شب، طیب خان به میدان می‌آید، همراه «جواد دوچرخه» که راننده اختصاصی طیب خان بود. به جواد می‌گوید ماشین را روی باسکول نگه دارد. چیزی نگذشت که ماشینهای پر از بار هندوانه و خربزه و سبزی که از ورامین و اطراف و اکناف برای تخلیه بار به طرف میدان آمده بودند، صف کشیدند. مگر کسی می‌توانست روی حرف طیب خان حرفی بزند؟ ماشین سواری طیب خان روی باسکول بود و کسی جرأت نداشت به سمت ماشین او برود چه رسد به این که بخواهد آن را حرکت دهد و راه را بازکند. ماشینهای بار پشت سر هم تامیدان خراسان و خیابان خاوران ایستادند و منتظر تا گشایشی شود. خبر به رئیس راهنمایی می‌رسد که کامیونها راه را روی مردم بسته‌اند ولی کسی جرأت نکرد بیاید و با طیب صحبت کند. کتش را انداخته بود روی دوشش و دستمال ابریشمی هم دور دستهایش پیچیده بود و هیچ حرکتی نمی‌کرد. عده‌ای می‌روند دست به دامن ارباب زین‌العابدین و حاج‌خان می‌شوند که از دوستان صمیمی طیب خان بودند. آنان را واسطه می‌کنند. زین‌العابدین و حاج خان هم روی معرفت با طیب تماس می‌گیرند،ولی طیب می‌گوید: «محال است ماشین را بردارم. آن آدم نامرد یک مظلوم را زده. من چطور حق او را نادیده بگیرم. این مظلوم‌کُشی است. ماشین را برنمی‌دارم مگر این که لطفی‌پور باسکول را به اسم من کند. »
آن زمان باسکول لطفی‌پور شاید اولین و تنها باسکول ایران بود و دو - سه میلیون تومان ارزش داشت. چون تک بود، خیلی درآمد داشت.
خلاصه دوستان طیب و رفقای لطفی‌پور به صرافت می‌افتند هر طور شده این مساله را حل کنند. حاج خان به طیب می‌گوید که به نام کردن باسکول لطفی‌پور غیرممکن است. حاج خان می‌رود پنجاه هزار تومان از لطفی‌پور می‌گیرد که به طیب بدهد تا ماشین رابردارد. طیب می‌گوید: «به شرطی که خودم همین فردا یک باسکول اینجا بزنم.»
لطفی‌پور نگران می‌شود که نکند این حرف طیب صحت داشته باشد. فردای آن روز وقتی اهل میدان می‌آیند سر کار می‌بینند که کارگرها مشغول گودبرداری برای زدن باسکول هستند. در عرض چند ساعت تو بازار می‌پیچد که طیب خان دارد باسکول می‌زند. لطفی‌پور با هیچ ترفندی نتوانست طیب‌خان را راضی کند مگر این که سه دانگ باسکول را به نام طیب کند و غائله ختم شود. البته لطفی‌پور با این کار زرنگی کرد. چون اگر طیب خان باسکول می‌زد، دیگر هیچ راننده‌ای جرأت نمی‌کرد بر روی باسکول لطفی‌پور برود. کار و بار او حسابی کساد می‌شد.
طیب خان گفت: «به خاطر این با او شریک شدم و از او پول گرفتم که یادش بماند دیگر توی گوش مظلوم نزند. به لطفی‌پور بگویید اگر مرد است توی گوش ظالم بزند. کسی که می‌خواهد گردن کلفتی کند باید با گردن‌کلفت‌تر از خودش طرف شود.» به هر حال طیب با این کار درس خوبی به لطفی‌پور و بقیه داد. بعد از آن هم برای جشن گرفتن راهی لاله‌زار و کافه شکوفه‌نو شد.
با این که طیب خان قلندر شهر تهران بود و خوش هم می‌گذراند، ولی در درون خود حال غریبی داشت. با وجود همه افرادی که کنارش بودند، احساس تنهایی می‌کرد. این را می‌توانستی از چهره غم‌زده‌اش دریابی.
بعد از سال 42 دربار از طیب خان خواست که به دروغ اعتراف کند برای به راه انداختن قضایای 15 خرداد از امام پول گرفته. اینجا بود که طیب آخرین برگ جوانمردی و رشادت را به زمین زد و در حالی که می‌توانست با گفتن این جمله خودش را برای همیشه برهاند و به همه تهمتهایی که از او نزد شاه گفته بودند پایان بدهد ولی طیب این کار را نکرد. طیب خان گفت: «من این سید اولاد پیغمبر را نه می‌شناسم و نه او را دیده‌ام. دست به هر کار خلافی که بگویید زده‌ام ولی تا به حال تهمت به کسی نزده‌ام.»
طیب قبلاً به تشویق چند تن از دوستان و برادرش، حاج مسیح، راهی کربلا شد. آنجا به امام حسین قول داد که دست ازکارهای خلاف بردارد و همین طور هم شد. برای نمونه این را بگویم هیئت عزاداری طیب خان با همدستی حسین رمضان یخی و تقی رمضان یخی و هفت کچلان بر پا می‌شد، ولی همه جا آن را به عنوان هیئت طیب می‌شناختند. به همین خاطر بعدها هفت کچلان و حسین و تقی رمضان یخی از او جدا شدند و بین ایشان اختلاف افتاد. می‌گفتند چرا همه دسته را به نام طیب می‌شناسند در حالی که کسی اسمی از ما نمی‌برد. این اختلاف به خاطر چیزهای دیگر بزرگتر شد تا این که یک روز حسین رمضان یخی طیب را با چاقو زد که سیراب و دل و روده طیب خان ریخت بیرون. طیب خودش امعا و احشاء را داخل شکمش ریخت و رفت درمانگاه شیر و خورشید سر باغ فردوس شکمش را بخیه زد. چون به امام حسین قول داده بود تلافی نکرد و چاقو نکشید وگرنه می‌توانست حسین رمضان یخی را از پا درآورد.
بعدها از حاج مسیح ، برادرش شنیدم که می‌گفت: «تو زندان اتو را داغ می‌کردند و بر کمر طیب می‌گذاشتند و می‌گفتند اعتراف کن از امام پول گرفتی تا ولت کنیم و طیب خان از شدت حرارت فریاد می‌کشید، امّا می‌گفت که امام را نمی‌شناسم.»
شب آن روزی که طیب خان را اعدام کردند شنیدم که امام از علمای قم خواست برای او نماز شب اول قبر بخوانند و خودش برای او دعا کرد وآن جمله معروف را گفت:
«طِیب ، طَیب شد.»

منبع :

http://www.15khordad42.com


X